روزها و سوزها

در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم

   روزها می گذرند ...در حوالی خاطرات قدیمی پیر می شویم...در غم از دست داده ها و اندوه نا یافتنی ها ...پیر می شویم و روز به روز به اندازه ی قد کشیدن یاس حیاط قدیمی خمیده تر و به اندازه ی ساقه ی نرم شمعدانی شکننده تر...گیسو سپید و دل سیاه،غصه ها انبوه و  قصه ها بی شمار !...هزار و یک شب درد ...هزار و یک شب عشق ...هزار و یک شب اشک...هزار و یک شب فاصله...هزار و یک شب وداع...اصلا که گفته خورشید می تواند تاریخ سن ما را معلوم کند؟!وقتی که درد دل را پیر می کند.وقتی که خورشید این همه با درد های ما فاصله دارد...اصلا خورشید کجاست وقتی عاشقی در فراق معشوقش شب را تا سحر می گرید و رویای وصال بیقرارش می کند...خورشید کجاست وقتی دلی در آتش دلداری تا صبح ترانه ترانه شعر می سراید و واژه واژه می گرید ؟خورشید کجاست وقتی شباهنگام پروانه ای دل به شعله های شمع می سپارد و جان می دهد؟هزار و اندی سال داریم عزیز ..نگو هزار و سیصد و چندمین سال خورشیدی؟!...بگو هزار و چندمین درد را پشت سر نهاده ای.بگو تا برایت دردشمار زندگی را بگویم نه سال شمارش را. بگو چند نامه ی به مقصد نرسیده داری ...چند نامه که به صندوقچه ات ماند و به راز سر مهری ناگشوده. بگو تا دردنامه ی زندگی را بنویسم نه سال نامه را ...

   تاریخ دل مارا چه کسی می نویسد ؟ وقتی که من نه لیلی ام که مجنونم بیقرار روزهای فراق مشق نامم کند و تاریخ او را قهرمان عشق .نه شیرینم که بیستون را فرهاد به نامم تیشه زند و خسرو فاتح تقدیرم شود  ...نه ...حتی در این زمانه که مجنون و فرهاد جای خود را به لیلی و شیرین داده اند ...باز هم من نه مجنونم نه فرهاد !این روزها  آدم ها گاهی هنوز بر سر عشق شان می جنگند ...اما کدام عشق ما آن قدر می ارزد که تاریخ ثبتش کند ؟! تاریخ دل ما را چه کسی می نویسد ؟ آیا جز خودمان در دفترچه ی خاطرات کسی هست که روزگاری از ما بگوید ؟! خوشا به حال زمانه ای مردمانش عشق را می شناختند .نه عزیز دیگر زمانهی ما زمانه ی عشق نیست . که در درد شمارهای عمر ما قرن هاست که عشق جایی ندارد  ... دور افتاده ایم ...خودمانیم عشق های رنگ و فریب و کوچه و زبانی مگر ارزش جنگیدن دارند ؟!...ارزش دل شکستن دارند؟! ...ارزش بیقراری دارند ؟!...ارزش شب زنده داری دارند؟! ....کوچه و خلوت و قدم زدن را می شناسند؟! ...نسل ما نسل خشکسالی عشق است ...دیگر نه  کسی پنجره های رو به کوچه باغ را می شناسد و نه کوچه های  مهتابی و نه اضطراب انتظار را کشیدن و نه هزار و یک شب گریستن را ...سال هاست که عشق را به خاک سپرده ایم .نمی دانم کجا ...کی ...اما می دانم  اولین بار که هوس هایمان جامه ی عشق به تن کرد...روزگار مان سیاه شد ! اگر نه پس با این همه عاشق ومعشوق زمانه ی ما ،پس چرا نام هیچ کسی در شمار عاشقان ثبت نمی شود ؟

   بگذریم ...که جوانی های مان می گذرد ...پیر می شویم ...و تاریخ حتی در حاشیه ی پوسیده ترین روزشمارهایش...نامی از ما را به یادگار نخواهد نوشت ... نه در شمار عاشقان نه در شمار قهرمانان ...نه در شمار ...نمی دانم...دردشمارهای دل من را جز من ، کسی خواهد خواند ؟! هزار و اندی سال دارم و هزار اندی سکوت و درد به دنبالم  :

« واژه واژه

                 سطر سطر

صفحه صفحه

                فصل فصل

گیسوان من سفید می شوند

همچنانکه سطر سطر

صفحه های دفترم  سیاه می شوند »

                                              قیصر امین پور 

نوشته شده در شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

دلم برایت تنگ است پدر ...دلم تنگ است ...قاصدکی بفرست ...پیغامی ...این همه سال دوری ...دلتنگی ...آخر تو بگو سهم من از دیدارت این همه فاصله است ؟! ....پدر این بار در خواب های مبهم بی قراریم ... دستم را بگیر و ببر با خودت .چقدر مانده تا پایان این جاده  ؟

چقدر مانده تا رهایی از سال های سخت ؟از روزهای انتظار ؟ چقدر مانده تا تو ...تا دیدار ...تا آغوشت ...تا رودخانه ...دشت ...کوه ...اسب ...باران ...

من سال هاست کوله بارم را بسته ام ....قرار ما لب کدام رودخانه است ؟ قله ی کدام کوه ؟ من چشم براهم ...تا  فصل کوچ چقدر مانده پدر ؟...

 

چه آسمان سیاهی !

چه روزهای بدی !

غرور کاذب شهر

غریو آهن و الکل

شکوه سادگی ام را مچاله خواهد کرد

پدر نمی خواهم

که شهر نفرت و نفرین

که شهر پوشالی

مرا  حرام کند

مرا تمام کند

مرا که دامنه دارم

در عشق و آب و علف

مرا که خاطره چشمه های شفافم

مرا که از نفس پاک پونه سرشارم

...

پدر تو می دانی

که عشق در قفس شهر پا نمی گیرد

که عشق در قفس شهر ، لال خواهد شد

چه روزهای سیاهی!

چه فصل دلتنگی!

پدر به مزرعه برگردیم

به فصل شبنم و بانگ خروس و صبح زلال

به بازخوانی عطر نجیب خاطره ها

به میهمانی باران ،به باغ چلچله ها

به میهمانی آواز  آشنای بهار

به میهمانی آغوش باز گندمزار

 

پدر دلم تنگ است

محمد رضا عبدلملکیان

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

بخشی از سخنرانی سید محمد خاتمی در افتتاحیه کارگروه تبادل تجربیات؛ زنان، برابری و صلح
لوسبی، نروژ



... مشکلات مشابهی برای همه زنان در همه جا وجود دارد، ولی مسائل و مشکلات متفاوت نیز بسیارند. ما در اینجا با یک امر انسانی سر و کار داریم و مسائل و امور انسانی جنبه تاریخی و اجتماعی دارند از جمله مسائل و مشکلات در جوامع توسعه یافته با جوامع درحال توسعه یکی نیستند. همین مشکلات متفاوت و نیز دیدگاههای مختلف در سیستم حقوقی و مدنی و اجتماعی این جوامع تأثیر خاص خود را دارد.
به نظر من از جمله موضوعات مهمی که باید مورد بحث قرار گیرد نوع نگاهی است که به زن و مسائل زنان داریم. آیا زن جنس دوم است؟ چنانکه سیمون دوبوار کوشیده است آن را شرح دهد؟ یا اینکه انسانیت دو بخش مساوی دارد که یکی زن است و دیگری مرد؟
آیا معیار انسانیت مردانگی است و مرد انسان معیار است؟ آیا مرد برای زندگی آفریده شده است و زن برای مرد؟
پاسخ آری به این مسائل دیدگاهی است که در قدیم و در بیشتر ادوار تاریخ رایج بوده است و هم اکنون نیز آثار و بقایای آن را کم یا زیاد در همه جا می توان دید. اگر ما از چنین زاویه ای به جهان، انسان و زن بنگریم شاهد پیدایش نوعی سیستم اجتماعی، ارزشی و حقوقی خواهیم بود که متناسب با این دید است. حتی وقتی فی المثل به نصوص دینی و آثار فلسفی رجوع می کنیم انتظار داریم که مطابق این دید به ما پاسخ بگویند.
گرچه امروز به ظاهر این دیدگاه از اعتبار افتاده است، ولی می توان گفت امروز هم بخش مهمی از مشکلات تحت تأثیر همین دیدگاه است که در لایه های ذهن اجتماعی و تاریخی بشر امروز وجود دارد و اثر منفی خود را می گذارد.
چه بسا وقتی از آزادی و حقوق مساوی زن و مرد سخن می گوییم معیار ما آزادی و حقوقی است که مردان از آن برخوردار بوده و هستند و یا حتی امتیازات ناروایی که ناشی از دید و نظام مردسالار است و می خواهیم زن هم درست در همان جایگاهی قرار گیرد که مرد قرار دارد و حتی کار به انتقام می کشد و چه بسا کسانی می کوشند تا آنچه را امتیازات غصب شده توسط مردان می دانند به هر قیمتی از دست مردان و انحصار آنان درآورند.
در حالی که اگر از ابتدا دیدگاه خود را اصلاح کنیم و به این باور برسیم که انسانیت دو پاره دارد، یکی زن و دیگری مرد، و به عبارت دیگر انسان مؤنث و انسان مذکر داریم، شاید بسیاری از مسائل حل شود. نه زن برای آنکه انسان باشد و از همه مزایا و فرصت های انسانی استفاده کند لازم است از زن بودن خود دست بردارد و نه مرد برای اینکه با زن مساوی باشد مجبور به انتخاب زندگی زنانه باشد. زن بودن به خودی خود افتخار و امتیاز بزرگی است، همانگونه که مرد بودن.
نکته دیگر که باید مورد توجه قرار گیرد اینکه رشد یک عمل اجتماعی است.
نمی شود انسانی از حضور مسؤولانه و فعالانه در عرصه اجتماع محروم باشد و در عین حال انتظار داشته باشیم که رشد کند. یکی از عوامل و اسباب مهمی که تاریخ را مردانه کرده است این بوده که زن به هر دلیل از حضور در مسؤولیتهای مهم اجتماعی منع یا حضور او محدود شده است و مردان در غیبت زنان خود نمایی کرده اند. امروز خوشبختانه راههای حضور اجتماعی زنان روز به روز بازتر می شود و ما شاهد هستیم که چگونه زنان در عرصه های مختلف شایستگی و توان خود را و احیاناً برتری خود را نسبت به مردان نشان می دهند.
و آخرین نکته ای که بیان می کنم اهمیت خانواده به عنوان بنیادی ترین واحد جامعه مدنی است و بی ثباتی و سستی پایه های این مؤسسه و بنا کل جامعه را از هنجار و تعادل خارج می کند و مشکلات بزرگی را پدید می آورد که کم و بیش بخصوص در جوامع پیشرفته شاهد آن هستیم و تردید نکنیم که نقش زن در استواری پایه خانواده و رشد به هنجار اعضاء آن بی بدیل و از مرد بیشتر است.
حل پارادکس حفظ و تقویت بنیان خانواده از یک سو و حضور زن در عرصه اجتماعی پا به پای مرد امری است که می تواند مورد مباحثه قرار گیرد و راههای مناسب و مورد اتفاق حل مسأله جستجو و بر آن تأکید شود.

نوشته شده در جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

   وقتی که می خندی فاصله ها کوتاه می شوند ... فردا چه تماشایی می شود وقتی که سپیده با نگاه تو سر می زند ...و من هر صبح می روم برای خرید انار و بهار نارنج...تو می مانی و  ایوان و گل های سرخ... . دقیقه ها ...نه! روزها ...نه !ماه ها ...نه ! انگار سال ها گذشته از تاریخ این دل ...قرن ها گذشته از فلسفه ی مبهم نگاه ها و عشق ها و دردها ... فاصله ها و بیقراری ها... چه بسیار 12 دقیقه ها که به پایش ماندیم و نگذشت ...ماییم و قرار همیشه ... زیر درخت اقاقی...همان جا که وعده ی دیدار باد و بهار است ...همان جا که هر دو جوانی مان خاطره می شود ...پرنده ای می خواند و تو پی صدایش می دوی ...من انار ها را دانه می کنم ...و نمی دانم چرا اشک می ریزی ...از  دانه و دل می گویی . از رازهای ناگفته ...از حرف های چون بغض فرو خورده ...باران می بارد ...تنها مرهم دل های آتش خورده و غرورهای زخمی...شاید برای همین است که هر اهل دلی ، اهل دردی عاشق باران است ...

   چشمانم را می بندم ...بوی درخت باران خورده ...خاک ...گل های سرخ ...روحم را زنده می کند ...خودم را به دست باد می سپارم ...می دوم ...اسب ها در جانم شیهه می کشند ... خون در رگ هایم می دود ...رهایم می گذاری ...اما نمی روی ...می نشینی زیر درخت اقاقی به انتظارم ...و دفترهای شعر پر از بال کبوتر و ترانه ی پرندگان و عطر گل می شود ... شوق رهایی را در من نظاره می کنی...من دلم را رها می گذارم ...

   دلم تاختن می خواهد ...رها شدن ...دشت ...کوه ...جنگل ...دلم تنهایی محض می خواهد و کلبه ای که در آن بشود پنجره ها را همیشه باز گذاشت ...آسمانی که پرنده هایش مال بامی نباشند ...درختانی که به جرم  کهولت ...نابود نشوند ...و کوچه باغ هایی پر از اقاقی و یاس و مجنون ...دلم  می خواهد کوجه هایش پر از تنفس لیلی ها و مجنون ها شود ... عشق هایی که بوی باران دهد ...دلم مردمانی می خواهد چشم هایشان تماشایی...دست هایشان گرم...لبخند هایشان شکوفه باران ...دلم  پنجره ای می خواهد که ستاره هایش هر شب سراغ دلی را بگیرند ...آسمانی که درآن هیچ شهابی نحس نباشد  ...دلم می خواهد کسی هم عاشق این گلدان شکسته ی لب پنجره شود ...و فردا گل سرخی برویاند .دلم می خواهد فاصله ها مثل فاصله ی زمین و آسمان باشد ...دور و نزدیک ...دور و تماشایی...شاید آسمان هم وقتی که می بارد دلتنگ زمین است ...قاصدکی می نشیند روی گونه هایم ...دلم می خواهد قاصدک شوم ...نامه ای پی دلداری ...نشانه ای برای سفرکرده ای ...شوقی برای دویدن ...و ساده هیچ شدن ...دلم می خواهد سبک باشم و رها ...

   سنگینم ...سنگینم ...تا کجا باید تاخت ...پر زد ...سفر کرد ...چقدر مانده تا رهایی ؟  

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

   وقتی گفتی وابسته اش شدم ...دلم لرزید...

می دانستم این روزگار کمی به آدم های عاشق سخت می گیرد .یکی را به درد هجران مبتلا می کند و یکی را گرفتار فاصله.یکی را هم به داغ می نشاند ...کاش آن روز که گفتم رهایش کن ...قفس را گشوده بودی ...  . امشب فهمیدم که به سوگ نشسته ای و من بی خبر ...چون می دانستم چه اندازه دوستش داشتی و بیشتر ازآن وابسته اش بودی ...به اندازه ی اندوهت گریستم ...در این شب بارانی ... رفیق ؛بی خبری را بر من ببخش...دنیای بی وفایی است ...هر چه دوست تر بداری بیشتر رنج می کشی ...هر چه عاشق تر ...بیچاره تر ! 

  تو "آبی" مرغ عشق نازنینت رفت ...و کسی،جایی...شاید همین حوالی من و تو در سوگ عشق از کف داده اش می گرید .داغ نزدیکی ...مونسی ...همدمی ...اینجا محل ماندن نیست...همیشه آواز کوچ می آید ...ما همه داغداریم عزیز! یکی داغ پرنده می بیند دیگری یار ...یکی داغ عشق و یکی ...

   رفیق شادی و غم ...مهربان ...شانه هایم پناهت ...می خواهی شیون سر کن ...داد بزن ...چاره ای نیست ...ما همه از نسل غمیم ! گریه کن اما بلند شو ...بایست ...نمی خواهم خم ببینمت ...نمی خواهم حالا که " آبی" مرغ عشق زیبایت رفت ...داغ لبخندهایت را بر دلم بگذاری ...گوش کن تا برایت داستانی واقعی بگویم ...بعد خودت بگو کدام غم سنگین تر است ؟

   حوالی ما چند روز پیش دخترکی خودش را کشت ...رفت بالاترین نقطه ی خانه اش ...روی بام و مثل پرنده ای شکار شده یکباره بر زمین سقوط کرد ...از هم پاشید ...و قصه ی زندگی 14 ساله اش پایان گرفت ...او هم مرغ عشق بود ...برای مادرش ...برای پدرش...دوستانش ...اما هیچ کس آوازهای غم بار  او را جدی نگرفت ...خودش را کشت چون دیگر نمی توانست شاهد دعواهای هر روزه پدر و مادرش باشد ...گفته بود خودش را می کشد اما هیچ کس باورش نکرد ...مهلت بزرگترها برای درک او به پایان رسید و در نهایت تنهایی و غصه و درد ...رفت بالاترین نقطه ...و از بامی که می توانست سایبان آرامشش باشد ...خود را به زمین پرت کرد ...و تمام !!! دخترک خودش را کشت ...اما کاش به زندگی ...به خودش... مهلت دوباره داده بود .اما کوچکتر از آن بود که بداند: رنج ها همیشه ماندگار نیستند ...گاهی باید ایستاد جنگید ... .

    یکی مثل تو ...آنچنان به پرنده اش عشق می ورزد که هر که نمی دانست گمان می کرد "آبی " فرزند تو بود که عاشقانه سال ها مراقبش بودی و یکی ...اشک های دخترش... تنهایی هایش ...خواهش ها ...ناله هایش را نمی شنود ...همه اش دعوا ...نا آرامی ...و آخر دخترک بی گناهی را قربانی زندگی نا درستش می کند ... .

   غمگین نباش رفیق ...از عشق برای "آبی" کم نگذاشتی ...اندوه برای آدم هایی است که وقتی از دست می دهند تازه عاشق می شوند ...وقتی داغ می بینند تازه بیدار می شوند ...اصلا وقتی ترا می بینند که دیگر نیستی ...وقتی به سراغت می آیند که دیگر رفته ای ... .حالا تو بگو سوگوار کدام دردی ...مرغ عشقت یا دردهای این دختر ؟! پرنده ای که سیراب عشق مرد یا دختری که در عطش محبت و آرامش مرد ؟!!

·         این پست را به تو دوست خوبم : " منیژه " عزیز تقدیم می کنم .من شریک اشک هایت ...لبخندها باشد برای همه ...  .

نوشته شده در دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Night Melody